تبليغاتX
از شیرمرغ تا جون آدمیزاد
بدون شرح
ای کاش...؟  

ای کاش تو عمرت فقط به یه نفر میگفتی دوست دارم

ای کاش وقتی میگفتی دوست دارم تا آخرش پای حرفت میموندی   

ای کاش وقتی به دستش بوسه زدی وگفتی دوست دارم میموندی ومیدیدی که تا صبح دستاشو بو کرده تا عطر عشقت تو قلبش بمونه  

ای کاش وقتی میخواستی به یکی دیگه دل ببندی اون شبی رو بیادمیاوردی که قسم خوردی دوستش داری   

ای کاش وقتی با نگاهت به لبخندی که رو لباش مرده بود خندیدی از خودت می پرسیدی به کدوم گناه جلوی اون همه نگاه خوردش کردی  

یادته یه هفته هنوز نگذشته بود که پا روی قلبی گذاشتی که بهت تکیه کرده بود وخیلی راحت با اون اومدین از روی تکه تکه هاش ردشدین؟هنوزم صدای قدماتون تو گوششه،توام میشنوی؟  

اما...........

اما افسوس وقتی برگشتی که اونو زیر خروارها خاک پنهان کردن تا کسی نبینه قلب نداره! 

تا کسی نبینه عشقش قلبشو له کرده!!!

اما...........

اما افسوس وقتی پشیمون شدی که به جای تو دست سرد خاک اونو محکم در آغوش کشیده!!!

اما..........

اما افسوس وقتی فهمیدی که به خودش قول داده واست یه فرشته باشه که به جای پرواز به خونه تو واسه همیشه پرکشید ورفت.اما من میدونم دلش هنوزم واسه گرمی دستات داره پر میزنه.میدونی چرا؟!

آخه تو دستات یه عشق پاک میدید.آخه دستات خیلی امن بود دلش میخواست همیشه از این همه دروغ به دستای تو پناه ببره!   

یه چیز بپرسم راستشو میگی؟!!

تا حالا دستای تو ام هوای دستای عاشق اونو کرده؟!

تا حالا واسه یه بارم که شده روزای با هم بودنتونو بیادآوردی؟

ای کاش خودش میتونست بیادو جواب یه عالمه چرا رو ازت بگیره.

اما..........

اما میدونی لحظه آخر از خدا چی خواست؟

"هر جا هست وبا هر کی هست همیشه خوشبخت باشه"


با تمامی قطره های اشک تقدیم به تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 19:29  توسط گمنام | 
و اما ادامه ی این داستان ...

... و یانگوم اعلام می کند که دیگر امکان درمان شما با دارو یا طب سوزنی وجود ندارد و تنها راه درمان برش بخش مسدود شده روده شماست...
چون در آن زمان جراحی مرسوم نبوده است همه خدمه قصر از این تقاضای یانگوم بسیار تعجب می کنند
در ابتدا پزشکان با یانگوم صحبت می کنند تا او را متقاعد کنند چنین عملی امکان پذیر نیست...

پزشکان یانگوم را متقاعد می سازند


حتی به او اعلام می کنند که اگر این کار هم باشد چطور پادشاه قادر است تا چنین دردی را تحمل کند!
یانگوم که در گذشته به شیوه بی حس کردن دست یافته بود پزشکان را در جریان این یافته خود قرار می دهد...
او نمونه بی حسی خرگوش و ماهی را بیان می کند ولی هنوز پزشکان ادعا دارند که این روش ممکن است بر روی حیوانات عملی باشد...

اظهار بی حسی بر روی خرگوش


تا اینکه یانگوم اعلام می کند که این بی حسی را روی خودش نیز اثبات کرده است...


با این وجود با مخالفت شدید از جانب ملکه روبرو می شود و به او می گوید چطور می تواند برای درمان شاه از چاقو استفاده کند و از او می خواهد راه دیگری برای درمان پادشاه بیابد

ملکه با جراحی یانگوم مخالفت می کند


وزیران که از این موضوع مطلع می شوند صراحتاً به پادشاه اعلام می کنند که یانگوم از اعتماد شما سوء استفاده کرده است و توطئه ای از جانب او در راه است و او را مقصر اصلی سلامتی شاه می دانند ...

وزیران از شاه خواهش می کنند تا از درمان یانگوم خودداری کند


ولی پادشاه اعلام می کند که یانگوم بیماری من را می شناسد اگر او بگوید زنده نمی مانم پس نمی مانم! و اگر او بگوید خواهم مرد پس می میرم!
یانگوم که پشت در ایستاده بود تقاضای وزیران از پادشاه را متوجه می شود

یانگوم از مخالفت وزیران مطلع می شود

و حتی وزیران هشدار علنی را به او اعلام می کنند که در صورتیکه اتفاقی برای پادشاه بیافتد هیچگاه این موضوع را نمی بخشند چون طبق قوانین او مسئول سلامتی پادشاه است..

هشدار علنی توسط وزیران به یانگوم


با این وجود یانگوم به پیش پادشاه می رود و با او همدردی و صحبت می کند :
"عالیجناب ، شما همیشه به مهارت های ضعیف پزشکی من اعتماد داشتید و همواره به من لطف داشتید با وجودیکه تقاضای من یک توهین است ولی می خواهم شما را نجات دهم یکبار دیگر به من اعتماد کنید.. و ..."

همدردی شاه با یانگوم


و پادشاه نیز پاسخ گرمی را به یانگوم می دهد:
"از آخرین باری که بیرون رفته ام بیش از یک ماه می گذرد هم اینک شکوفه ها در آمده اند دوست دارم با هم به جایی که با هم قدم می زدیم برویم ولی من نمی توانم تو هم نمی توانی ! ممکن است مهارت پزشکی تو خیلی عالی باشد ولی تو هم نمی توانی یک مرد مرده را نجات دهی ! چون پادشاه هستم دلیلش نیست که می توانم صفحه نوشته شده روزگار را برگردانم! این سرنوشت طولانی من و تو بود و ..."

همدردی شاه با یانگوم


پادشاه از یانگوم می پرسد : "همه کلمات تو در گوش من زمزمه می کند آیا بیمار خوبی نبودم؟!" و یک سکانس احساسی شکل می گیرد...

یانگوم و سکانس احساسی


و در نهایت از شاه التماس می کند که اجازه دهد او را درمان کند..

تقاضای یانگوم برای درمان شاه


پادشاه که می داند طبق قانون ، یانگوم مسئول سلامتی اوست و پس از مرگش وزیران دست از سر یانگوم بر نمی دارند با وجودیکه می داند یانگوم ممکن است بتواند او را درمان کند ولی بسیار نگران است... بطوریکه به کاردار خود می گوید یانگوم ممکن است بتواند مرا نجات دهد ولی مخالفان او مثل فوج های زنبور رشد می کنند و انبوهی از تقاضاهایی روانه می شود که حتی من قادر به خواندن آنها نیستم...
یانگوم مجدداً برای غذا دادن به پادشاه به پیش او می آید و یک سکانس احساسی شکل می گیرد که مجموعه ای از شات های بسته صورت یانگوم نمایش داده می شود (احتمالاً سانسور می شود)

پادشاه در بستر بیماری عاشقانه به یانگوم می نگرد

سکانس احساسی یانگوم

سکانس احساسی

سکانس عاشقانه یانگوم

سکانس عاشقانه یانگوم


پادشاه که عاشقانه یانگوم را دوست دارد نگران سرنوشت او پس از مرگ خودش است لذا ماموریتی ویژه را در مورد یانگوم به کاردار وفادار خود اعلام می کند...
کاردار به سوی یانگوم می رود و می گوید این دستور شاه است : هم اینک به دروازه شمالی قصر برو...

کاردار به یانگوم می گوید به دروازه شمالی برود


زمانیکه یانگوم به دروازه شمالی قصر می رود ناگهان او را می ربایند..

ربودن یانگوم توسط ماموران اطلاعاتی


و با قایق از شهر خارج می کنند...

قایقی که یانگوم را می رباید

 یانگوم هر چه از آنها علت را می برسد جواب نمی دهند و حتی به آنان می گوید که شاه به او نیاز دارد و آنها نباید به شاه خیانت کنند و ...

بی اعتنایی ماموران در برابر گفته های یانگوم


در این بین سکانسی از شاه نمایش داده می شود که حال او وخیم است و به کاردار می گوید فقط می ترسم یانگوم تمام تلاش خود را بکند و دوباره به اینجا بازگردد..

شاه بیمار به فکر یانگوم بزرگ


وزیران که تصور می کنند یانگوم فرار کرده است دستور دستگیری او را در هر نقطه از شهر صادر می کنند...
زمانیکه قایق یانگوم به مقصد می رسد وارد جزیره ای می شود که افسر مین را بعنوان کارگر مشغول کار می بیند! (سکانس احساسی)

یانگوم مین را می بیند

افسر مین به عنوان خدمتکار در جزیره


به سوی هم می دوند و همدیگر را در آغوش می گیرند (سانسوری)
کاردار می آید و فرمان پادشاه را به افسر مین جو تقدیم می کند

تسلیم فرمان پادشاه

که بدین شرح است :
"از جانب شاه به افسر سابق مین جانگ هو ، افسری که همه ملامت ها و تقصیرات مرا به خاطر اشتباه من به دوش کشید ، و این آخرین تقاضای من از اوست . با پزشک خانم یانگوم بزرگ به سرزمین چین برو در حالیکه از او تشکر می کنی که مرا به شخصی قوی تبدیل ساخت او که به خاطر تبعید عشقش از من متنفر نشد و به او بگو متاسفم که نمی توانم کسانیکه می خواهند به او صدمه بزنند را متوقف کنم پس به مینگ برو جائیکه کسی نمی تواند به تو صدمه بزند در آنجا پزشکی تمرین کن تا به انسانهای بیشتری کمک کنی"

فرمان پادشاه برای افسر مین جانگ هو

پادشاه در لحظات پایانی


یانگوم که فداکاری پادشاه را متوجه می شود نمی تواند خود را راضی کند که او را به حال خود رها کند لذا به افسر مین می گوید من نمی توانم با تو بیایم و سوار قایق مینگ نمی شود..

یانگوم سوار قایق مینگ نمی شود

و به سوی قصر پادشاه بر می گردد...
در حوالی قصر متوجه می شود که مردم شهر در حال گریه و زاری و دعا هستند ...

مردم شهر چوسان در حال گریه و زاری


مامور امنیتی قصر از پیشروی یانگوم جلوگیری می کند و به او اعلام می کند که دیگر خیلی دیر شده است و شاه از دنیا رفته است...

مین جو و جلوگیری از یانگوم


یانگوم متقاعد نمی شود و این بار افسر مین جو که آگهی دستگیری یانگوم را متوجه می شود به زور او را با خود از می برد...

مین جو با یانگوم فرار می کند

 

 

 

<<< فیلم هشت سال پس از آن زمان را نشان می دهد یعنی  March 1550>>>>


<<< ششمین سال سلطنت میونگ جانگ>>>

سکانس اول بچه یانگوم را نشان می دهد که پدرش (مین جو) را فرا می خواند...

فرزند یانگوم


مین جو که در گوشه ای از شهر به معلمی و کفاشی مشغول است...

افسر مین جو پس از هشت سال در حال دوزندگی


و یانگوم مادری سخت گیر که در شهر بصورت مخفیانه مشغول طبابت است!

یانگوم پس ازهشت سال مادری دلسوز و سخت گیر


یانگوم که هنوز در چوسان است از اینکه بچه اش سرنوشتی شبیه او داشته باشد نگران است لذا او را به خاطر بازی با بچه های افسران و رفت و آمدهایش تنبیه می کند...

یانگوم ، هو سوان را تنبیه می کند


افسر مین جو با فرزندش صحبت می کند و با اشاره به سرگذشت سخت کودکی مادرش (احساس تقصر به خاطر مرگ مادر و پدرش) علت اینکه مادرش نمی خواهد او با بچه های دیگر ارتباط داشته باشد را بیان می کند...

مین جو با دخترش در مورد یانگوم صحبت می کند


در سایر سکانس ها سعی می شود بچه یانگوم را مشابه کودکی خود او زیرک ، خوش بیان ، زیبا و غیره جلوه دهد...

یانگوم کوچک


افسر مین که بالاخره به حرفه معلمی خود رسیده است

یانگوم معلمی که به مردم خدمت می کند


و یانگوم که هنوز سرسختانه به دنبال حرفه پزشکی و درمان دیگران است...
روزی که بچه یانگوم برای کمک در درمان یکی از بیماران مادرانش مشغول دویدن بود آشپز کنگ داگو را در راه می بیند که از او سراغ یک پزشک ماهر خانم را می گیرد ولی بچه یانگوم با توجه به سفارشات مادرش با زیرکی از ارائه اطلاعات خودداری می کند و این موضوع را سریعاً به پدرش اطلاع می دهد...

افسر کنگ داگو نوه خود را می بیند ولی نوه اش او را دست به سر می کند


افسر مین به سرعت کول بار سفر را می بندد تا از اینجا فرار کنند ولی متوجه می شود

مین جانگ هو به قصد فرار کول بار می بندد


یانگوم که هنوز نتوانسته مردم شهر را به جهت جراحی یک بانوی باردار متقاعد کند خود درگیر است و مردم سعی دارند تا ماموران را برای دستگیری او فراخوانی کنند افسر مین بلافاصله قبل از رسیدن ماموران دولتی او را فراری می دهد...

یانگوم و درگیری بر سر جراحی


و کنگ داگو موفق می شود برای لحظه ای یانگوم و مین جو را در حال فرار مشاهده کند..

داگو ، یانگوم و مین جو را می بیند


ولی سرانجام او را نیافته و به خانه خود باز می گردد و ماجرا را با دوستان یانگوم در میان می گذارد اینکه او زنده است...

دوستان درجه 1 یانگوم از زنده بودنش مطلع می شوند


زمانیکه یونسنگ متوجه حضور یانگوم در شهر می شود بسیار هیجان زده می شود و می گوید با اینکه در این مقام هستم هنوز نمی تواند برایش کاری کنم...

یونسنگ و باخبر شدن از حضور یانگوم در چوسان


 یونسنگ به بانو مین و دوستانش می گوید چندی پیش در مورد یانگوم صحبت بوده است و واکنش چندانی علیه او نشان نداده اند.. او اعلام می کند که شاید این ماجرا را به ملکه بگویم...
ولی بانو مین می گوید اگر او وجود یانگوم در شهر را اعلام کند یانگوم دیگر در امان نخواهد بود ولی یونسنگ پافشاری می کند و بانو مین می گوید پس باید شرایط را قبل از اعلام این موضوع آزمایش کنیم...
یونسنگ در یکی از ملاقات ها با ملکه صحبت یانگوم را پیش می کشد.. (ضمن آنکه یونسنگ از محبت ملکه باخبر بود چون طبق قانون پس از مرگ شاه یونسنگ باید قصر را ترک می کرد ولی ملکه از انجام این کار خود داری می کند)

افشای حضور یانگوم در چوسان


و از ملکه می خواهد تا رتبه و موقعیت یانگوم و مین جو را برگرداند... یونسنگ که کینه ای از سوی ملکه در مورد یانگوم مشاهده نمی کند اعلام می کند یانگوم هنوز در چوسان است!
ملکه که از این موضوع بسیار تعجب می کند دستور می دهد تا یانگوم و مین جو را به قصر بازگردانند...
در یکی از روز ها مین جو و یانگوم حین بازگشت متوجه به هم ریخته شدن خانه اشان می شوند

ماموران خانه مین را به هم می ریزند


و سربازان بلافاصله آنان را محاصره می کنند ولی در نهایت متوجه می شوند این سربازان قصد بازگرداندن افسر مین جو و یانگوم به قصر را دارند...

سربازان مین و یانگوم را محاصره می کنند (دستور اشتباه)


لذا آنان را با احترام به قصر باز می گردانند..

یانگوم و مین را به قصر باز می گردانند


و بچه یانگوم با پرسیدن سوالاتش در مورد بانوان آینده و غیره خاطرات کودکی یانگوم را دوباره زنده می کند...

زنده کردن خاطرات یانگوم توسط فرزندش


و سکانس زیبای ملاقات دوستان با آهنگ زیبای مجموعه  ، یاد آور خاطرات گذشته است

ملاقات با آشنایان در قصر


ملکه بصورت رسمی موقعیت و رتبه یانگوم و افسر مین جو را باز می گرداند و اشاره ای به نگرانی بی مورد خود در مورد موقعیتش در گذشته می کند (زمانیکه از یانگوم خواسته بود این - جانگ ، شاهزاده بیمار را بکشد! او خود به سرعت می میرد و ملکه موقعیتش را باز می یابد)

ملکه رتبه و موقعیت مین جو و یانگوم را باز می گرداند


بقیه سکانس ها ، ملاقات های جالب یانگوم و مین جو با آشنایان است...

ملاقات مین ومشاوران رفع کدورت گذشته

ملاقات یانگوم با دوستانش

ملاقات مین و یانگوم با پدر و مادر ناتنی اش


ملکه از یانگوم می خواهد تا در قصر بماند و در این کار اصرار می ورزد ولی یانگوم اعلام می کند که مردم بسیاری را در خارج قصر دیده است که نیاز به کمک دارند و دوست دارد بین مردم زندگی کند و حرفه پزشکی خود را ادامه دهد...

یانگوم از ملکه می خواهد تا تقاضایش را پس بگیرد

ملکه نیز با درخواست او به شرط برگشت مجدد در شرایط ضروروی موافقت می کند و به این مناسبت جشنی برای او ترتیب می دهد..

جشنی به مناسبت یانگوم و مین جانگ هو


پس از ترک قصر ، افسر مین سبب سوال و جواب های زیبای همیشگی بین یانگوم و خود می شود:

سوال و جواب های بین مین جو و یانگوم در مسیر بازگشت

افسر مین : "تو احساس پشیمانی می کنی؟"
یانگوم : "نه ، قصر به من فرصت داد فرصت آشپزی ، پزشکی و ملاقات با شما ولی باعث شد چیزهایی را از دست بدهم ، مادرم ، بانو هن و آرزوهایم را ، این ارمغان قصر برای من بود. به نظر می رسد قصر به تو خیلی چیزها می دهد ولی حقیقتاً چیزهایی با ارزش تر را می گیرد،به نظر می رسد به تو اجازه می دهد به آنچه می خواهی برسی ولی تو را از هر آنچه می خواهی باز می دارد. همه قصر را مکانی خیالی می پندارند غافل از اینکه واقعاً جای اندوهناکی است"
افسر مین : "پس ، مسیری که ما به می رویم غم انگیز و اندوهناک نیست؟!"
یانگوم : "خیر"
افسر مین : " پس به من یک قولی بده"
یانگوم : " چه قولی؟"
افسر مین : "هر کاری که می خواهی در طبابت انجام بده ولی جراحی نکن! این تنها راه آرامش است کشور ما هنوز این موضوع را نمی پذیرد"
یانگوم : "ولی این راهی برای نجات انسان هاست!"
افسر مین : "ولی سبب گریز ما از ماموران نمی شود، به من قول بده"
یانگوم : " نه ، هرگز"
افسر مین : " قول بده ..."
یانگوم : "هرگز نمی دهم"

هرگز قول نمی دهم

در همین حین متوجه مفقود شدن سو - هووان (بچه یانگوم) می شوند و ناگهان سو - هووان فریاد می زند : مامان مامان کسی اینجا مریض است...


و یانگوم زن بارداری را در غار می بیند که در حال وخیمی است و امیدی به زنده ماندن او بدون جراحی وجود ندارد لذا از افسر مین جانگ هو خواهش می کند که اجازه دهد او را جراحی کند..


افسر مین جو ابتدا مخالفت می کند ولی در نهایت اجازه می دهد ...

افسر مین جو در نهایت با یانگوم موافقت می کند


یانگوم زن را جراحی می کند

لوازم جراحی یانگوم

 و مادر و فرزند زنده می ماند بدین نحو او برای اولین بار جراحی را در چوسان پایه گذاری می کند

در آخرین سکانس زیبای این مجموعه این دیالوگ خطاب افسر مین به فرزندش است :

" به مادرت نگاه کن ، این خانم ... بعید به نظر می رسد با ابداعش (جراحی) به سادگی و آرامش قادر به زندگی باشد ولی او همواره با خود این سوال را مطرح می کند : اگر راهی برای نجات یک زندگی است ، چرا که نه؟"

افسر مین خطاب به فرزندش در مورد یانگوم می گوید

و آرم پایانی سکانس هایی از گذشته مجموعه را به تصویر می کشد که برای من و شما که با این سریال زندگی کرده ایم بسیار خاطره انگیز است.

 

و بالاخره آرم پایانی مجموعه سریال زیبای جواهری در قصر

از همه دوستان که ما را تا بدین روز همراهی کردند سپاسگذارم ضمن آنکه یادآوری می کنم هنوز فعالیت های وبلاگ در آینده ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:14  توسط گمنام | 
حجاب خوبه یا نه؟
 خوشکل ترین عکس دختر های ایران
سلام دوستان عزیز که منو کمو بیش می شناسین
 
من امروز چون شاهد یک اتفاق بودم و نمی دونم باید خوشحال باشم
 
 یا ناراحت نمی دونم چی بگم!
 
بخاطر همین تصمیم گرفتم از شما کمک بگیرم و شما هم نظر بدین و
 
به من کمک کنین!
 
همه شما کم و بیش از طرح ارشاد نیروی انتظامی خبر دارین و در این
 
 چند روز حتماً دیدین
 
یادمون نره ماموران نیروی انتظامی زحمت می کشن برای امنیت من و
 
 شما
 
(یک روز بدون پلیس رو تصور کنین ببینین چی میشه)
 
مثلاً بعضی از مواقع جون خود را هم می دن مخصوصا در مرزهای
 
کشور اینو یادمون نره که ما راحت در خیابان راه میریم و کلاً کم و بیش
 
 آسایش داریم نا شکر هم نباید باشیم یادمون نره که این افراد خانواده
 
دارن و فرزندانی هم سن و سال ما دارن که هنگامی که پدرشون به
 
ماموریت میره شاید دیگه بر نگرده من خودم شخصاً ارادت خاصی به
 
شهدا دارم نظری هم در باره اوضاع و احوال مملکت ندارم چون داره راه
 
 خودش و میره (خوب و بدشو ما کاری نمی تونیم بکنیم ) پس بهتره
 
کاری کنیم که راه خوب رو بره و اینو بگم این مطلب من فقط حرف دلم
 
 هست و کاری هم ندارم چی فکر می کنین .
 
شما هم می تونین حرف های خوتون رو آزادنه بیان کنین که اون با
 
خودتون .
 
اینا رو گفتم تا مقئمه ای باشه تا مطلب اصلی رو بگم با چند سوال
 
شروع می کنم شما هرکی هستی پسر یا دختر ! حجاب واقعاً خوبه یا
 
 نه؟
شما که پسر هستین دوست دارین طرفتون چه طور حجابی داشته
 
باشه اگه دوستش داری واقعاً !؟
 
یا شما که دختر هستین اصلا حجاب رو دوست دارین با چه حد و
 
مرزی ! اصلاً حجاب حد و مرز داره یا نه؟
 
حالا اینو بگم که من در فرح زاد (مکان تفریحی در تهران) بودم که با
 
فامیلمون رفته بودیم برای صرف شام و چای قلیون که وقتی ما رفتیم
 
داخل یکی از این رستوران ها مشغول و تو حال خودمون بودیم دیدم
 
یک دفه جو اونجا بهم ریحت نگو ماموران محترم نیروی انتظامی برای
 
کنترل اماکن و ارشاد در محل حاظر شدن اینو بگم که واقعاً برخورد
 
خوبی داشتن و بی احترامی هم که بعضی ها می گن اصلاً نکردن و
 
 کاملاً با احترام از همه در خواست کردن محل رو ترک کنن ( بدون در
 
 نظر گرفتن این که ما 2 تا پسر هستیم وسرمون تو کاره خدومن بود )
 
ما رو هم بلند کردن که باید محل رو ترک کنیم وبرویم.
 
باز میگم با رفتاری خوب و شایسته به دختر و پسر هایی هم که اومده
 
 بدون کاری نداشتن چون حجابشون مشکلی نداشت ولی اگه کسی
 
 بد حجاب بود به اون تذکر و رک بگم گیر می دادن اما در همین حین و
 
 حال یک دختر خانم شروع به داد و بیداد کرد ! (حجابش خوب نبود)
 
شروع به بی احترامی کرد به همه ! و می گفت باید هزینه من رو
 
بدین و حق ندارین من رو از اینجا بیرون کنین! و.... و چون من کنجکاو
 
شدم رفتم پیش یکی از ماموران گفتم چرا همه رو بیرون می کنین ! با
 
 کلامی متین و مودبانه گفت رستورانی که شما در آن هستین خلاف
 
کرده (بد حجاب راه داده) و جواز هم نداره!!!!!(نمی دونم تا 1 سال که
 
ما اونجا پاتوقمون بود! چه طور بدون جواز کار می کرده!!!!! تا حالا
 
کسی از اون محل جواز نخواسته بود! باز نمی دونم چی بگم بریم سر
 
اصل مطلب که بعدش ما رفتیم و نفهمیدم با اون خانم چی کار کردن
 
اما چند تا ماشین نیروی انتظامی و مینی بوس در اون محل بودن من
 
که داشتم می رفتم خالی بودن و نمی دونم بعدش چی شد!!!( با
 
دختر پسر هایی که با هم بودن و حجاب داشتن کاری نداشتن)

 
باز واقعاً نمی دونم! ما خودمون جداً هم از حجاب خوشمون می یاد هم نه!!!
 
 برای مثال بعضی مواقع ما همچین غیرتی می شیم که نگو!!! بعضی مواقع
 
 هم که می گیم عجب .....!!! زیاد موضوع رو باز نمی کنم چون همه شما
 
خوب می دونین من چی میگم
 
شما دختر ها که دوست پسر یا نامزدتون رو دوست دارین حاظر هستین
 
کسی دیگر جلوی طرف شما خود نمایی کنه ! جلب توجه کنه!! با بد
 
 حجابی!!! (یکی از جنس خود شما که خود شما باید جلوی اون رو بگیرین
 
شما که همیشه با اون نیستین و خوب آدم ممکنه خطا کنه اگه راه خطا باز
 
باشه(همه اینطوری نیستن منظورم بعضی ها هست) ! پس باید این خطا
 
رو از یک جا کنترل کرد ! تا شما همیشه آرامش داشته باشین!!
 
یا برعکس این پسرها که همه آخر غیرت هستن چه طور حاظر می شن
 
طرفشون با وضع ناجور بیرون بیاد! و در ضمن ه کسی دیگه جز کسی رو که
 
 دوست دارن فکر نکنن .
 
شما دختر ها هم اگه دوستی یا نامزدی دارین به اون فکر کنین و یادتون نره
 
هر چه سنگین تر باشین طرفتون بیشتر جذب شما می شه!
 
((همیشه استثنا هم وجود داره)
 
هر وقت اگه وسوسه شدن خطا کنن احساس کنن نامزدشون یا دوست
 
دخترشون کنار اون ها هست و از روی اونها خجالت بکشن ! اگه
 
بکشن!!!!!!
 
کلاً بگم خودمون باید درست کنیم همه چی رو مانند: حجاب، اعتماد، راست
 
 گویی، و .... این رو هم بگم صداقت داشتن واقعاً از ارکان مهم در ارتباط بین
 
 دو طرف هست
 
این ها باید درست بشه تا کسی به ما حرفی نزنه چون در این جور مواقعه
 
تر و خشک با هم می سوزه!!!!!
 
هر کس هر جور دوست داره باید زندگی کنه آزاد باشه
 
این ها قسمتی از نظرات من بودش که زد بسرم و شروع به نوشتن کردم
 
 شاید بعضی ها ناراحت شدن یا به من رو مسخره کنن و این باز بر می
 
گرده به همون آزادی بیان و به طوری که به کسی بی اخترامی و بی
 
حرمتی نشه و این فرهنگ باید جا بیفته و خوشحالم که حرفمو زدم
 
به سوالات پاسخ دهید!؟ و من رو کمک کنین !؟؟!؟!؟!؟؟
 
حالا به نظر شما با بد حجابی برخورد بشه یا نه ؟
 
حجاب خوبه یا نه؟
 
اگر باید برخورد بشه کی باید برخورد کنه و چه طوری حد و مرز اون چی
 
هستش ؟
اصلا باید چه کار کرد ؟

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 11:57  توسط گمنام | 

درباره شخصیت واقعی یانگوم

 

یانگوم در اوایل قرن ۱۶ می زیسته و تنها پزشک زن دربار در تاریخ کره بوده است. نام وی هفت بار در سالنامه تاریخ جیسون ذکر شده اما جزئیات زیادی در مورد وی به ثبت نرسیده است. از جمله اطلاعات کمی که درباره او وجود دارد این است که پادشاه یانگ یونگ از اطلاعات پزشکی وی بسیار راضی بوده و به او اعتماد کامل داشته چنان که مراقبت های پزشکی کلیه اعضا خانواده سلطنتی را به وی سپرده بوده است. به همین دلایل از ماموران رده بالای دربار محسوب می شده و لقب دائه به معنای بزرگ را به وی داده بودند.
البته محققین هنوز بر سر این مساله که آیا چنین شخصیتی وجود حقیقی داشته یا نه به توافق نرسیده اند.

جاهایی که نام یانگوم در سالنامه سلسله جیسون ذکر شده است
مارس و آوریل ۱۵۱۵ زمانی که همسر دوم پادشاه پس از زایمان درگذشت. ماموران سلطنتی دربار، پادشاه را مجبور کردند تمامی پزشکان زنی را که مسوول درمان همسر پادشاه بوده تنبیه کند (یانگوم هم یکی از آنها بود) اما پادشاه از این امر اجتناب کرد و گفت؛ یانگوم سهم زیادی در به دنیا آمدن کودکان دربار و سلامت خود و مادرانشان دارد و باید مورد تقدیر قرار گیرد. اما من تا به حال به خاطر دیگر مشغله هایم فرصت نداشته ام از وی تقدیر کنم، اکنون شما از من می خواهید چون ملکه مرده او را تنبیه کنم؟ اما من نه تنبیه اش می کنم و نه تشویقش. همین کافی است.
در سالنامه ۱۵۲۴ چنین آمده است؛ یانگوم بزرگ بهتر از دیگر پزشکان زن دربار بود. به همین خاطر اجازه یافت از پادشاه مراقبت کند.
۲۹ ژانویه ۱۵۴۴ زمانی که حکم پادشاه به شرح زیر در سالنامه درج شد؛«از وقتی که به بیماری سرماخوردگی مبتلا شده ام فرصت نیافته ام به انجام وظایفم بپردازم. چند روز پیش در سمیناری دانشگاهی شرکت کردم تا به مباحثه پیرامون فلسفه بپردازیم اما هوای سرد شرایطم را بدتر کرد. به باک سگئو و هنگ چیم، پزشکان دربار، و همچنین یانگوم بزرگ، بهترین پزشک زن دربار، گفته ام درباره نسخه مورد نیاز مشورت کنند. بد نیست وزارت بهداشت نیز این مساله را بداند.»
۹ فوریه ۱۵۴۴، در این سالنامه آمده پادشاه به خاطر بهبود سرما خوردگی اش از یانگوم تشکر کرده است.
۲۵ اکتبر ۱۵۴۴، سالنامه ها گفت وگوی میان وزیر امپراتوری و یانگوم را درباره وضعیت سلامت پادشاه که رو به افول دارد ضبط کرده است. در این گفت وگو از قول یانگوم نقل شده است؛ جناب پادشاه نیمه شب روز گذشته و همچنین زمان کوتاهی در هنگام سپیده دم خوابیده است اما اوضاع مزاجی چندان مناسبی ندارد.
۲۶ اکتبر ۱۵۴۴ در سالنامه از قول پادشاه چنین آمده است؛ «هنوز اوضاع مزاجی ام بهبود نیافته است. هنوز پزشکان درباره نسخه مناسب درحال شور هستند. یانگوم بزرگ از وضعیت جسمانی ام کاملاً آگاه است.» یانگوم بعدها نسخه اش را برای وزرا توضیح داد.
۲۹ اکتبر ۱۵۴۴ در سالنامه آمده که بیماری پادشاه بهبود یافته و او به تمامی کادر پزشکی دربار مرخصی داده است. (پادشاه سرانجام ۱۷ روز بعد درگذشت.) این آخرین مدخلی است که در آن نام یانگوم بزرگ آمده است
.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:30  توسط گمنام | 
  1.  عاشق كسي باشي حتي اگر سال ها هم نبينيش فراموشش نميكني ولي اگر فرا موشش كردي تو عاشقش نبودي فقط بهش عادت كرده بودي چون عشق چيزي نيست كه يك شبه بيايد ويك شبه برود و فراموش شود اگه چشمات برسيد بگو نديدمش اگه گوشهات برسيد بگو نشنيدمش اگه دستات لرزيد بگو مال سرماست اما اگه دلت لرزيد به خودت دروغ نگو دوسش داري
  2. شايد" زندگي " آن جشني نباشد كه آرزويش را داشتي، اما حال كه به آن دعوت شده اي ، تا ميتواني زيبا "برقص
  3.   هميشه دو درس را در زندگي خود به ياد داشته باشيد: 1- جسارت در بيان عقيده 2- جرأت در پذيرش اشتباه
  4.  سه جمله ي زيبا : 1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي . 2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصال بيم فراغ . 3) آغاز کسي باش که پايان تو باشد 
  5.   زندگی چيزيست شبيه يک حباب ... عشق آباديه زيبايی در سراب فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد !!! 
  6.  یه سنگ کافیست برای شکستن یه شیشه! یه جمله کافیست برای شکستن یه قلب! یه ثانیه کافیست برای عاشق شدن! یه دوست مثل تو کافیست برای تمام زندگي
  7. اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داری
  8.  عشق آباديه زيبايی در سراب فاصله با آرزو های ما چه کرد ... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد !!!
  9.  من غريبه ديروزم ، آشناي امروز و فراموش شده فردا پس در آشنايي امروز مي نگرم تا در فراموشي فردا يادم کني
  10.    وقتی یه بار ازدوست (دخترت يا پسرت)ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده
  11. اولش همه شکل هم هستيم کوچولو و کچل...... حتي صداهامون هم شبيه به همديگه است با اولين گريه بازي شروع ميشه هي بزرگ مي شيم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که يادمون ميره يه روز کوچولو بوديم ديگه هيچ چيزيمون شبيه به هم نيست حتي صداهامون گاهي با هم مي خنديم گاهي به هم! اينجا ديگه بازي به نيمه رسيده : واسه بردن بازي روي نيمه ي دوم نمي شه خيلي حساب کرد گاهي بايد براي بردن بازي بين دو نيمه دوباره متولد شد
  12. ای سوز دل٬به سینه خود می گسارمت ای اشک٬از دو دیده خود می گسارمت ای آب و خاک پاک دیار غریب من عمری سپاس نان و نمک می گزارمت ای سرنوشت تیره تاریخ زر نوشت سرنامه ای به نام خدا می نگارمت در پاره خریطه زرد قلم زده ای کشور الم زده٬سر می فرار مت در سرزمین سوخته بی پناه خود ای سایه خدا٬به خدا می سپارمت! ای واپسین دم٬از غم سنگین میهنم در روبهروی آینه چون می برارمت؟ گر بشکنی چو ساعت ریگی ام ٬ای زمان من باز زیر ریگ روان می شمارمت.........
  13. من از خـدا يـه گل خواسـتــم،اون بـه مـن يـه بـاغ داد من از خدا يه درخت خواستم،اون به من يه جنگل داد من از خـدا يـه دوسـت خواسـتم،اون به من تو رو داد اگه اينـو برام پـس بفرستي از بـهترين دوستـام هسـتي حالا اينو براي تمام ليستت بفرست تا ببيني چند نفر اينو برات ميفرستن منتظرم.
  14. به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد 
  15.  چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
  16.  می دونستی اگه خداوند کيف پول داشت حتما عکس تو رو داخل اون قرار می داد ؟ می دونستی اين خداست که هر بهار واست گلهای زيبا به نشونی دلت پست می کنه ؟ می دونستی اين خداست که هر سپيده دم خورشيد رو مهمون خونه ت می کنه ؟ می دونستی که خدا هميشه دستشو زده زير چونه ش و داره به حرفات گوش میده ؟ می دونستی اين قلب مهربونی که داری انتخاب خدا بوده ؟ اگه نمی دونستی خوب حالا که دونستی پس معطل نکن و با قلب بی همتات ازش تشکر کن
  17.  به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد 
  18.  چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
  19.  اگر تمام جهان تو را دوست داشته باشد، این عشق تو را خوشحال نمی کند.چیزی که موجب خوشحالیت است، همان سهیم کردن دیگران در تمام عشق و محبتی است که درون خودت داری.این عشق دگرگونی ایجاد می کند.پپ دان میگل روییز
  20.  بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک؛ شاخه هاي شسته،باران خورده، پاک؛ آسمان آبي و ابر سپيد، برگ هاي سبز بيد؛ عطر نرگس،رقص باد، نغمه شوق پرستوهاي شاد؛ خلوت گرم کبوترهاي مست، نرم نرمک مي رسد اينک بهار؛ خوش به حال روزگار... فريدون مشيري
  21. آخه تو عزيز قصه هامي ، آخه تو شعر رو لبامي آخه جون تو بسته به جونم ، اگه بري ديگه نمي تونم آخه اسم تو رو که ميارم ، ميشي همه ي دار و ندارم آخه از چي مي ترسي مهربونم ، من که رو عشق تو موندگارم
  22. يه شب ميون بارون غرورمو شکستم کاشکي به تو مي گفتم چقدر تو رو مي خواستم مي خوام بازم بخونم تو بارون از نگاهت با اين که خيلي خستم ، بگذرم از گناهت
  23. قلب من، دل من، خون توي رگهاي من، نفس من، جيگر من، خلاصه . . . . . . . . . . . . همه وجودم درد مي‌كنه، بايد برم دكتر ببينم چرا اينطوري شدم
  24. گويند که تنها يک دقيقه طول مي کشد که دوستي را پيدا کنيد يکساعت مي کشد تا از او قدرداني کنيد اما يک عمر طول مي کشد تا او را فراموش کنيد. اگردوست داريد اين را براي کسي که هرگز فراموش نمي کنيد بفرستيد
  25.   خواب ناز بودم شبي، ديدم کسي در ميزند، در را گشودم روي او، ديدم غم است در ميزند، اي دوستان بيوفا، از غم بياموزيد وفا، غم با همه بيگانگي هر شب به من سر ميزند
  26.   اگر آسمون بيفته. اگر زمين بلرزه. اگر خورشيد سياه شه. اگر ماه به دو نيم شه. اگر دريا صحرا شه. . . . . . . . بدبخت داره قيامت ميشه. نشستي وبلاگ می خوني!!
  27.  ای سوز دل٬به سینه خود می گسارمت ای اشک٬از دو دیده خود می گسارمت ای آب و خاک پاک دیار غریب من عمری سپاس نان و نمک می گزارمت ای سرنوشت تیره تاریخ زر نوشت سرنامه ای به نام خدا می نگارمت در پاره خریطه زرد قلم زده ای کشور الم زده٬سر می فرار مت در سرزمین سوخته بی پناه خود ای سایه خدا٬به خدا می سپارمت! ای واپسین دم٬از غم سنگین میهنم در روبهروی آینه چون می برارمت؟ گر بشکنی چو ساعت ریگی ام ٬ای زمان من باز زیر ریگ روان می شمارمت
  28. زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم
  29.  هروقت احساس کردي در اوجِ قدرت هستی .... به حباب فکر کن
  30. فاصله عشق هاي کوچک را از بين مي برد ولي عشق هاي بزرگ را قوت مي بخشد.مثل باد که شمع را خاموش مي کند ولي آتش را شعله ور مي سازد
  31.    كاش مي شد بوسه بارانت كنم.. جان عاشق رابه قربانت كنم .. اي كه دور از من در قلب مني.. با وفا باش كه دنيا ي مني
  32. همجا سبزو من، چرا خاکسترم تو کتابم ولی حیف که من، صفحهٌ آخرم کفترا رفتندو من چون، کفتری فاقد پرم
  33. زندگی تراژدی است برای آن‌کسی‌که احساس می‌کند و کمدی است برای آنکه می‌انديشد (توسط مینا)
  34. اشتباه انسان از روزی آغاز نشد که اشتباه کرد از روزی بود که پی به اشتباه خود برد و اعتراف نکرد(" ")
  35. نقیض یک قضیه صادق یک قضیه کاذب است، اما نقیض یک حقیقت ژرف گاهی حقیقت ژرف دیگری است (" ")
  36. من مثل ماهي کوچيکي در تونگ بولور قلب تو هستم اگر قلبت بشکن من ميميرم
  37.   از دیروزت درس بگیر, برای امروزت زندگی کن, به فردایت امیدوار باش
  38.  گفتم زندگي چند بخش است؟ گفت دو بخش گفتم کدامند ؟ گفت کودکي وپيري گفتم پس جواني چه شدگفت با عشق ساخت با بي وفايي سوخت با جدايي مرد
  39. زندگي زيباست حتي اگر كور باشي.خوش آهنگ است حتي اگر كر باشي-مسحور كننده است حتي اگر فلج باشي -اما بي ارزش است اگر ثانيه اي عاشق نباشي
  40.  اگه نتوني کسي روببخشي. به خاطر بزرگي گناهش نيست. بخاطرکوچکي قلب توست
  41. عاشق واقعي کسي است که : معشوق خود را آزاد ميگذارد تا خودش باشد، در عشق اجباري نيست ، عشق يعني امکان انتخاب به معشوق دادن ! براي آنکه کسي يا چيزي را بدست آوري : رهايش کن
  42.   خوردن شيريني خيلي راحته، خواندن داستان شيرين خيلي راحته، اما پيدا كردن دوست شيرين خيلي سخته! ، تو چطوري منو پيدا كردي
  43.  افتادن برگ از درخت نشانه امدن زمستان نيست بلکه نشانه تمام شدن يک عمر است
  44. اگر کسي يک بار خود را به خوبي مطالعه و مرور کند، تمام کتابهاي جهان را خوانده است! زيبايي نه در سيما، بلکه نوري در دل است
  45. همیشه تصورکن تو یه دنیای شیشه ای زندگی میکنی پس مراقب باش به ظرف کسی سنگ نندازی. چون اول دنیای خودتو میشکنی
  46. پایان یک حقیقت ، آغاز یک خاطره ! این قصه همیشگی پر از تکرار خسته کننده ؛ کسل کننده !
    داستان قلبهایی که به کمترین فاصله می رسند تا گره بخورندو محکم تر شوند ولی ریسمانها شان با خیال بافته شده است !پاره شدن ، جدا شدن هم مرا محکم تر می کند ؛ خالی تر هم می کند پربارتر هم می کند پرامیدترهم می کند آبدیده تر هم می کند (توسط:مهرداد)
  47.  اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بحر رنج است اگر عاشق شدن پس يك گناه است دل عاشق شكستن صد گناه است
  48. جدایی گفتن و هجران شنیدن شنیدن کی بود مثله کشیدن
  49.  ميدوني فلسفه اختراع سرسره واسه بچه ها چيه؟ ميخوان ازبچگي به آدم ياد بدن صعود چقدر سخته و سقوط چه آسون
  50. بوسه تنها تصادفي است كه پليس راه ندارد. درياي غم تنها دريايي است كه ساحل ندارد. قلب تنها چيزي است كه شكستنش صدا ندارد. عاشقي تنها دردي است كه درمان ندارد
  51.  جبران خليل جبران ميگه:تنها عشق و مرگ هستند که همه چيز را دگرگون ميکنند
  52. به تو يك «سمبوسه» ميدم كه دو حرف اولش مال دشمنانت باشه و چهار حرف آخرش مال خودت باشه!
  53.  کاش تا دل مي گرفت و مي شکست ................ عشق مي آمد و کنارش مي نشست
  54.  یه روز میشه که عاقبت از اسمون بیای به فرش به بام بیفتی و بگی با التماس منو ببخش......اما دیگه بشیمونی فایده نداره واسه توخیال نکن می بخشمت از هرجا اومدی برو.......تو غرق گریه ای ومن مست غرور و انتقام با میزارم رو قلبت و شکستن تو رو میخوام دوست دارم که عشق من داغش بمونه رو دلت هرجا باشی سایه مرگ بر بکشه رویه سرت.......تو زجه میزنی و من بی اعتنا به گریهات میخندم و بهت میگم تلافی اون بدیهات......نمیدونی چه لذتی داره واسم جون کندنت روز خوشی های منه به زیر خاکا
  55.  من از سانسور يك جاده مي آيم از ترس تعريف يك قصه دل انگيز براي مادرم از رودخانه پر ستاره و آسمان پر ماهي حالا چه كنم در اين دنياي معكوس بگذار فاصله ها از شانه هايم سر بخورند هنوز هم با بوي بهار مست مي شوم.
  56.  من از كدامين ابر چموش زاده شدم كه بودنم خيس تر از باران است؟ من از كدامين ريشه به دور بودن پيچيدم كه پاهايم اينچنين با زمين زاويه دار است؟ : مي دانم از اعدام خورشيد ميان چشمانم وقتي از ابر مادر روي واژه ؛عشق ؛ بي اجازه باريدم
  57. قدمهاي شعر من از جان بهانه مي خواهد بهانه اي براي بيتهاي عاشقانه مي خواهد گلايه زاندوه استعاره ميكند ابياتم زمن شور شانه هاي بي كرانه مي خواهد ميان مصرع پنهان قافيه ام محبوسم بهر گم شدنش شعر،دلخرابه مي خواهد رگ به رگ شده پيچك واژه هاي عريانم خلوتي براي اشكهاي عارفانه مي خواهد .
  58. نگاهت چه رنج عظیمی است، / وقتی به یادم می آورد /که چه چیزهای فراوانی را / هنوز به تو نگفته ام...
  59.  از عبور تو تا امروز هنوز پرنده‌ای پر نزده‌است ثانيه شمار پلک‌هايم هزار سال است خاک می‌خورد...
  60.  روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برادريست روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است من اناری می کنم دانه به خود می گویم: خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود!!....
  61. هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني. پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته (arezo)
  62.  زمن نگارم / خبر ندارد/ بحال زارم/ نظر ندارد خبر ندارم / من از دل خود / دل من از من / خبر ندارد کجا رود دل که دلبرش نیست/ کجا پرد مرغ / که پر ندارد امان ازین عشق / فغان ازین عشق / که غیر خون / جگر ندارد همه سیاهی/ همه تباهی / مگر شب ما / سحر ندارد
  63.  صفحات زندگی آدم تا یه جایی سفیده ولی بی هیچ حرف و کلمه ای درست مثل کاغذ سفیدی که رو میز جلوت میگذاری و ساعت ها بهش خیره میشی. تا بلاخره داستانت رو شروع میکنی. آدم خودش خبر نداره ولی اگه بخواد و خدا بخواد از یه جایی،از یه نقطه ای نوشته های زندگیشو شروع می کنه...
  64. براي لحظه اي شكوفا شدن و باليدن در بي نهايت نور مدت هاي بسياري بايدسردي خاك را تحمل كرد و اين رنج براي زيبايي روزهاي شكوفايي شيرين و گواراست.
  65. هيچ وقت به خدا نگو يه مشكل بزرگ دارم به مشكل بگو يه خداي بزرگ دارم
  66.  وقتي که گريه مي کني اوني که آرومت مي کنه دوستت داره ...ولي اوني که باهات گريه کنه عاشقته
  67.  وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره احساس مي کني قويترين موجود جهاني
  68.   از عبور تو تا امروز هنوز پرنده‌ای پر نزده‌است ثانيه شمار پلک‌هايم هزار سال است خاک می‌خورد...  
  69. هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمي رد مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز
  70.  يکی ميدونه كه دوستش داری، يکی نميدونه دوستش داری! بيچاره اونی که فکر ميکنه دوستش داری نميدانم چرا هر کس با من اشنا شد بي وفا شد نميدانم از اول بي وفا بود يا که نازش را کشيدم بي وفا شد
  71.  يکی ميدونه كه دوستش داری، يکی نميدونه دوستش داری! بيچاره اونی که فکر ميکنه دوستش داری
  72. نميدانم چرا هر کس با من اشنا شد بي وفا شد نميدانم از اول بي وفا بود يا که نازش را کشيدم بي وفا شد
  73.  از چارلي چاپلين مي پرسند : خوشبختي چيه ؟ ميگه خوشبختي فاصله اين بدبختي تا بدبختي بعديه
  74.  من از كدامين ابر چموش زاده شدم كه بودنم خيس تر از باران است؟ من از كدامين ريشه به دور بودن پيچيدم كه پاهايم اينچنين با زمين زاويه دار است؟ : مي دانم از اعدام خورشيد ميان چشمانم وقتي از ابر مادر روي واژه ؛عشق ؛ بي اجازه باريدم
  75.   تو بر آیینه ها مانند آهی تو مثل تکه ابری بی پناهی بیا من آسمان هستم برایت به غیر از من نداری تکیه گاهی
  76.  فقط موجهاي دريا هستند که عاشقن آره فقط اونا هستن با اينکه ميدونن اگر برسن به ساحل ميميرن بازم بيقرار رسيدن
  77.  کویر تشنه باران است تشنه خوبی من به من محبت کن که ابر رحمت اگر در کویر می بارید به جای خار بیابان بنفشه می رویید و بوی پونه وحشی به دشت بر می خاست چرا هراس چرا شک ؟ بیا که من بی تو درخت خشک کویرم که برگ و بارم نیست امید بارش باران نوبهارم نیست
  78. به همه عشق بورز.... به تعداد کمي اعتماد کن.... و به هيچ کس بدي نکن
  79.  رفاقت به معني حضور در کنار فردي ديگر نيست بلکه به معني حضور در درون اوست
  80. زدوستان دورنگ است که دلم هميشه تنگ است/////فداي همت دشمن شوم که هميشه يک رنگ است
  81. آنگاه که می نگری مرا ،
    در دو چشم خسته ات ای عروسک دلتنگ ،
    تصویر چشمانِ من ، گریه را فریاد می زند!
    آه ..،
    غمگین مباش!
    من به یادِ دردِ تو نیز خواهم گریست ...(آرزو)

  82.  به هر که گفت
    تعبیر زندگی شکل صبور همین شقایق است
    شک خواهم کرد
    از هرکه گفت
    بیا برای بیداری دریا دعا کنیم
    پرهیز خواهم کرد
    پا به پای زائری که بگوید بلای ستاره دور
    شب از خواب این زاویه به نور خواهد رسید
    همسفر نخواهم شد.
    پناه بر تو ای فهم فراموشی!
    حالا بیا برای رسیدن به ارامش
    نزدیکترین نامهای کسان خویش را به یاد اوریم!(آتوسا)

  83. در انتظار کسي باش که مايل باشد حتي در زماني که در ساده ترين لباس هستي،تو را به دنيا نشان دهد هيچ چيز ويرانگرتر ازاين نيست كه متوجه شويم كسي كه به آن اعتماد داشته ايم عمري فريبمان داده است يکي باش براي يک نفر ...نه تصويري مبهم در خاطره ها

  84.  سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها. سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت. سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا ها، موفقیت و شانس. سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان

  85.  عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی..

  86.  اين جسم من از خاك است هم خاك شود روزي ...اين نام من از دنيا هم پاك شود روزي هر كس كه مرا خواهد اين خط مرا خواند .. شايد بكند يادم افسرده شود روزي
  87.   شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد خاك كم آب شده مثل كويري تشنه شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد
  88.  گابريل گارسيا ماركز:آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند:و آن هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده بگيرد تا اورا بلند كند 
  89. ميرسد روزي که بي من روزها را سر کني

    ميرسد روزي که بي من مرگ عشق را باور کني

    ميرسد روزي که بيني خفته ام من در مزارم

    ميرسد روزي که شايد بشکني از اين شکستم

    تکسوار عشق من اي ناجي احساس من

    کاش ميماندي برايم کاش ميماندي برايم (ـدختر آتش)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 16:53  توسط گمنام | 
سلام دوستان...
چند روز پیش مطلبی به دست هممون رسید که قلبمون رو شکست.
این مطلب اینطور بود...
 
 
 

ایران : خداحافظ نانسی کثیف
امروز میخوایم از خواننده ای صحبت کنیم که شاید مورد علاقه خیلی از شما باشد .
همه ما تا کنون به نانسی به صورت یه خواننده در ظاهر نگاه کرده ایم اما بیایید به باطن وی هم بنگریم .
همون خواننده ای که در ایران طرفداران میلیونی  رو مجذوب خودش کرده . پس از انتشار فیلم 300 که ایران و ایرانی
رو در اون فیلم نسلی وحشی خطاب کرده بودند اینک این خواننده زن که از ملیت عرب هست در یک اقدام توهین آمیز و
گستاخانه ایران و ایرانیان عزیز و تمدن ما رو زیر سوال برده در حالی که تاریخ و تمدن ما بهترین گواه در این زمینه می باشد . 
شاید این خانم نانسی فراموش کرده روزگاری را که پدرانشان دختران را زنده به گور می کردند  و اگر کتب ایرانی و دانشمندان
ایرانی و در واقع تمدن ایران زمین نبود همچنان آنگونه باقی میماندند . برای آگاهی بیشتر از این خانم بد نیست سری به سایت او
بزنید و در صفحه اول سایت پیغامی را مشاهده می کنید که مطمئنا دل هر ایرانی را به درد خواهد آورد .
اگر کسی از ایران قصد بازدید از سایت این خانم عرب زبان رو داشته باشه متوجه می شه که سایت بر ایرانیان قفل شده وهنگام  
ورود این پیام رو دریافت خواهید کرد :
NancyAjram.com
A request from Nancy Ajram ,
You are not allowed to enter nancy ajram official website , becos you are from Dirty country (Iran)
So Go Away and dont try again  !
يعني : نانسی عجرم . کام
درخواست نانسی عجرم ,
شما اجازه وارد شدن به سایت شخصی نانسی عجرم را ندارید ,  به دلیل اینکه شما از کشور کثیف ایران هستید
از سایت گم شويد بيرون و دوباره سعی نکنید !
 
شما نیز این انسان کثیف را بیشتر بشناسید ! آیا شما به عنوان یک ایرانی این مطلب رو نوعی بی احترامی به شخصیت
با ارزش ایرانی نمی دونید !
پس حقیقت زشت و چهره سیاه و پلید نانسی رو بشناسید و گمان نبرید که نانسی با دیگری فرق دارد !
این همان نانسی است که شما او را مورد لطف خود قرار می دهید ! پس از این پس در ابراز علاقه نسبت به این خواننده
عرب وحشی کمی تردید کنید ! منتظر نظرات شما هستيم اين خبر را به همه اعلام كنيد!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما پس از مدتی به ما گفته شد که این ماجرا شایعه ای بیش نیست و این سایت مال چهار تا جوون عرب ملخ خوره و اصلا ربطی به نانسی نداره ..

خوب منم کاملا با این مسئله مخالف هستم در این وبلاگ قصد داریم ضمن حمایت از نانسی به روشن شدن ماهیت این شایعات کمک کنیم با کمی جستجو  در سایت معروف گوگل به جستجوی کلمه نانسی به سایتهای زیادی که نام سایت رسمی نانسی عجرم را یدک مي كشند برخورد میکنیم همه شما بدون شک یکی از تيزرهاي تبلیقاتی نانسی عجرم را برای شرکت کوکاکولا دیده اید در همه دنیا حتی کشور خودمان رسم بر این است  که شرکت اسپانسر تمام فعالیتهای تبلیقاتی طرف قرداد خود را از جمله ساخت کلیپهای تصوری برگزاری کنسرتها پخش کلیپ از شبکهای ماهواره ای و تبلیقات در دنیای مجازی (طراحی سایت اینترنتی ) بر عهده میگیرد . بر کسی پوشیده نیست که این روزها شرکت معروف کوکاکولا اسپانسر رسمی نانسی میباشد
 

 از بازديد كنندگان محترم بابت اينكه دستخوش شايعات شديم عذر خواهي ميكنيم .قصد ما فقط اطلاع رساني بود

nancy ajram

 وبسایت رسمی نانسی عجرم  

دوستان حالا با این توضیحات و کمی تفکر در باره این موضوع که هر شخصی حتی شما با پرداخت مبلغ هفت دلار میتوانید یک دامنه اینترنتی ثبت کنید حالا قضاوت بر عهده شما که کدام سایت را به عنوان سایت رسمی نانسی انتخاب کنید به امید روزی که دیگر شاهد اینگونه شایعات نباشیم

و توصيه من به سايتهاي معتبر و همينطور رسانه هاي تصويري كه اين شايعه را پخش نمودند اين است كه قبل از پخش

كاملا تحقيق نموده تا با آبروي يك هنرمند بازي نشود!!!

  از بازديد كنندگان محترم بابت اينكه دستخوش شايعات شديم عذر خواهي ميكنيم .قصد ما فقط اطلاع رساني بود

 

nancy ajram

 

وبسایت رسمی نانسی عجرم  

دوستان حالا با این توضیحات و کمی تفکر در باره این موضوع که هر شخصی حتی شما با پرداخت مبلغ هفت دلار میتوانید یک دامنه اینترنتی ثبت کنید حالا قضاوت بر عهده شما که کدام سایت را به عنوان سایت رسمی نانسی انتخاب کنید به امید روزی که دیگر شاهد اینگونه شایعات نباشیم

و توصيه من به سايتهاي معتبر و همينطور رسانه هاي تصويري كه اين شايعه را پخش نمودند اين است كه قبل از پخش

كاملا تحقيق نموده تا با آبروي يك هنرمند بازي نشود!!!

شایدم من بد نوشتم شاید بهتر بود می نوشتم چهار تا ملخ خور خوب یا بد؟

به هر حال شما بگین نانسی عجرم خوب یا بد؟

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 18:13  توسط گمنام | 

 

 

 

 

 

GoogleEarth screen shot

در هر کجای ایران هستید اگر می خواهید نقشه و عکس ماهواره ای محل خود را ببیند

فقط لازماست که ایمیل (یاهو آی دی ) خود.استان . و شهر زندگی خود را برای ما بفرستید

اینجا کلیک کنید

همچنین از شما دعوت می کنیم تا به گروه بزرگ ما بپیوندید

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:42  توسط گمنام | 

عکس های خفن هر شب در ایمیل شما خواهد بود 

براي عضويت ابتدا روي لينك زير كليك كنيد

کمیاب ترین عکسها از هنرمندان و شخصیت های معروف

مطالب سرگرم کننده : عــکــسهای توپ ، خفن و دیدنی ، Wallpaper ،

عکسهای خنده دار - ترسناک - خوشگل و ...

 طـنز ، سـیـنـما ، فال و طالع بینی و مدل لباس ،

 Sms های جدید ، اطلاعات و مطالب جالب

جدیدترین و داغ ترین اخبار ، آموزش کامپیوتر و دیگر مطالب آموزشی

جدیدترین آهنگها و نرم افزار ها برای دانلود

آهنگ ، بازی و تم انواع گوشی های موبایل

و بسیاری مطالب و برنامه های جالب دیگر...

(که به علت غیر مجاز بودن آن قادر به نشان دادن آن نیستیم)

روزانه به ایمیل شما ارسال می شوند.

برای یاد گیری این جا کلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 18:15  توسط گمنام | 

انجلینا جولی

jol-1.jpg


خانواده سبز :نام : آنجلینا جولی ویت . لقب: آنجی ، . قد: 173 سانتیمتر
او در تاریخ 4 ژانویه 1975 و در ساعت 9:09 در لس آنجلس متولد و در همانجا بزرگ شد. نام پدرش "جان ویت" ( برنده جایزه آکادمی ) و نام مادرش "مارچلین برتلند" است. همچنین او خواهرزاده "چیپ تایلور " می باشد. در ضمن "جولی" در زبان فرانسه به معنای "زیبا" است. او در سن 14 سالگی به کار مدلینگ روی آورد و در 16 سالگی از دبیرستان "بورلی هیل" فارغ التحصیل شد.
"آنجلینا" بعدها در انستیتو تئاتر "لی استرابرگ" آموزش دید. آنجا جایی بود که او در تولیدات کارآموزی متعددی ایفای نقش کرد. او بعدها به عنوان مدل حرفه ای در لندن ، نیویورک و لس آنجلس کار کرد و در ویدئوکلیپهای هنرمندانی همچون : "میت لف" ، "لنی کراویتز" ، آنتنلو وندیتی" و گروه "لمون هدتز" ایفای نقش نمود. در ضمن او در دانشگاه نیویورک در رشته سینما تحصیل کرده است. وی در پنج فیلم دانشجویی برای مدرسه سینمایی USC که تمام آنها را برادرش نوشته بود کارکرد
.

jol2.jpg



"آنجلینا" در تاریخ سوم فوریه 1995 با "جانی لی میلر" ازدواج کرد و در سال 1999 از او جدا شد. او در مراسم ازدواجش با "جانی لی میر" به جای لباس عروس (!) یک شلوار چرم سیاه رنگ و تی شرت سفید رنگ به تن داشت که بر روی آن نام همسرش را با خون خودش نوشته بود!

jol3.jpg


"آنجلینا" یک کلکسیونر چاقو نیز هست و می گوید که به علم غسال خانه بسیار علاقمند است! از آرزوهای دوران کودکی او نویسندگی مراسم آئین کفن و دفن می باشد!
رابطه او و برادرش بسیار صمیمی و نزدیک است و به طور جدی تحت حمایت برادرش "جیمزهاون" می باشد. برادرش اغلب او را در نمایشهایش همراهی می کند و "آنجلینا" نیز از نام او در نمایشهایش استفاده می کند. مانند : "جیمی کجاست؟ (1999)

jol4.jpg

شخصیت مورد علاقه او در فیلمهای دیسنی "دومبو" فیل پرنده می باشد. وی عنوان کرده : "زمانیکه دمبو قادر به پرواز شد ، او گریه کرده است!"

شهرت وی از فیلم "عشق همان است که هست" ( 1996) آغاز شد. دومین ازدواج "آنجلینا" در تاریخ پنجم می 2000 با "بیلی باب تورنتون" بود که حاصل آن فرزند پسری به نام "مادوگس" است. "جولی" نگهداری از کودکش را زمانیکه برای بازی در فیلم "خارج از مرزها" ( 2003) در افریقا به سر می برد آغاز کرد.

او در ماه می 2002 به عنوان سفیر خوشبختی ، از کمپ پناهندگان تام هین در تایلند بازدید کرد. او در تاریخ 27 می 2003 از همسر دومش "بیلی باب تورنتون" جدا شد.

jol5.jpg

بر اساس تحقیقات یک مرکز سینمایی مشخص شد که 35 درصد پاسخ دهندگان می گویند که "آنجلینا" اولین انتخاب آنها برای مراسم شام سال نو می باشد. در این تحقیق "کاترین زتا جونز" رتبه دوم را دارد.

"جولی" تصمیم گرفته که از حرفه بازیگری کناره گیری کند و همراه پسرش "مادوگس" در انگلیس اقامت داشته باشد. او می گوید : "می خواهم با دنیای فیلم وداع کنم و یک مادر تمام عیار برای مادوگس باشم و بیشتر در برنامه ها و جلسات مربوط به والدین و مربیان شرکت کنم!"


او بیشتر برنامه های مربوط به گیاهان و حیات وحش را از تلویزیون تماشا می کند.

قبل از جدایی او و همسر دومش ( بیلی باب تورنتون ) ، از "آنجلینا" پرسیده شده بود که اگر "بیلی" به تو خیانت کند ، با او چه می کنی ؟ پاسخ داده بود که : "او را نمی کشم! چون عاشق فرزندمان هستم و پسرم به پدر احتیاج دارد. ولی او را کتک میزنم! "آنجلینا" در جایی دیگر در مورد جدایی از همسر دومش گفته بود :"رابطه ما یک رابطه واقعی و عمیق بود. برایم آسان نیست که بخواهم بگویم چه چیز باعث ایجاد مشکلات و جدایی ما شد. بیلی شبها با موزیک و شغلش
سرگرم می شد و من هم با فرزندم بودم. به هر حال از این مسئله هم عصبی هستم و هم غمگین. این دوران برای من ، سخت ناراحت کننده است.

بد نیست بدانید دستمزد "آنجلینا" در فیلم "The Cradle of Life" 2003 دوازده میلیون دلار بوده است!


آنجلينا فرزند خوانده ای به نام مدوکس نيز دارد و در حال حاضر به نظر مي رسه به برد پيت علاقه مند شده است که البته خودشون اين رابطه رو تکذيب ميکنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 18:8  توسط گمنام | 

دوباره روز امد و شوق وصال تو..........دوباره آمدم اکنون برای تو

    آیم که بازتورا به چنگ آرم..........تورابه دست عشق حقیقی ام بسپارم

اگر به دیده ی منت مرا به خود بینی..........اگر ز میان همه مرا تو بر چینی

بدان که من نبرم ره به جز دلت هرگاه..........بدانکه من نبرم چشم بر هر جا

دلم هوای تو را کرده ای زیبا..........تو که نداری هیچ غمی در دنیا

امید که روزیمرا عاشق نگاری..........کمی بر روی ما منت گذاری

کمی با ما نشینی چون غریبم...........در این دنیا من اکنون بی نصیب ام

نصیبم کن از آن مهرت عزیزم..........که من همچون برایت اشک ریزم

دلم خواهد بداند یار مایی..........تو لطفی بر نما چشمی گشایی

تو دانی چون که دو ری اوج گیرد..........همی رنگ رفاقت تنگ گیرد

رفاقت را همی اعلای جان است..........بدان گه عشق من در این مکان است

تو را جویم بگو جانا کجایی..........تو ره بر ما نما تا آن بیابیم

تو می دانی که گمنام هم حقیر است..........همیشه دل برایت گیر گیراست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

مادر

مادر کجایی

مادر بگو جانا کجایی

مادر شود جانم به قربانت بگو با من چه خواهی

مادر عزیزی تو منم مجنون مهرت

مادر تورا گویند آخر بهترینی

مادر تو آحر بهترین خلق زمینی

مادر تو را فردوس هم جا و مکان است

مادر تو دستم را بگیر در هر خطایی

مادر بدان در این مکان من ام اسیر کوی تو

مادر بدان در هر زمان من عاشق و مجنون تو

مادر دلم خواهد بمانی تا ابد تا من شوم هم نوکرت

مادر مرا پاور بخوان اما بدان جز مادرم ندگویمت در هر زمان 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                 به شوق دیدار تو ایم به سوی تو باز...باز به سوی تو ایم به شوق دیدار    

قلبم گرو عشق تو مانده جانا.......... جانا گرو عشق تو مانده قلبم

می داغنی عزیزم به وصالت آیم.......... آیم به وصالت میدانی عزیزم

خواهم که تو را بینم. اندر سرم این باشد..... اندر سرم این باشد خواهم که تو رابینم  

عاشق شده ام بر تو آخر که عزیزی ..........تو می دانی عزیزی تو عاشق شده ام بر تو

من پاور و تو مغرور من عاشق وتو معشوق.من عاشق و تو معشوق  من پاوروتو مغرور     

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 16:38  توسط گمنام | 
  1.  قلب من به اندازه ي دست مشت كرده ام است….من در عجبم كه تو با اين همه عظمتت چگونه در آن جاي گرفتي؟…چنان جاي گرفتني كه تا ابد خيال رفتن نداري
  2. پس از آخرين ديدار با دوستانت يادت باشد که ، به دوستاني فکر کن که ديگر فرصتي براي در آغوش کشيدن يکديگر ندارند
  3. اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:خداي مهربون، فکراي قشنگ،قلب کوچيک
  4. همچون دو دريچه رو به روي هم*آگاه ز هر بگو مگوي هم*امشب دل من شكسته و خسته است*زيرا يكي از دريچه ها بسته است*نه مهر فسون؛نه ماه جادو كرد*نفرين به سفر؛نفرين به سفر كه هر چه كرد*او كرد
  5.  ديريست در پشت اين حصار غمگين نشسته ام لب بسته ام ولي ... در خويشتن ? هنوز فرياد ميزنم . سهم من از شب شايد همان ستاره اي باشد که هميشه پنهان است هميشه هميشه هميشه و يا به قول قاصدکها ستاره ي من همان است که پيدا نيست
  6. هر چيز که بشکند ز قيمت کاهد . جز شيشه ي دل که قيمتش افزايد
  7. عاشقت خواهم ماند، بي‌آن‌که بداني. دوستت خواهم داشت، بي‌آن‌که بگويم. درد دل خواهم گفت، بي هيچ کلامي. گوش خواهم داد، بي هيچ سخني. در آغوشت خواهم گريست، بي‌آن‌که حس کني. در تو ذوب خواهم شد، بي هيچ حرارتي)
  8. من صدایی در خود میشنوم در سرم چیزی میخواند اما من فقط یک انتخاب دارم که ناگفته ها را بگویم ناگفته من سعی میکنم به تو برسم ولی حس هایم تیرگی به خود گرفته اند میخواهم چیزی بگویم اما واژه هایم باعث گله کردنت میشود
  9.  یادش به خیر وقتی به دنیا امدم اونقدر شوکه شدم که تا دوساعت گریه میکردم و تا دو سال نتونستم حرف بزنم
  10.  دوست دارم يه سنگ بردارم و روي اون بنويسم:دلم برات تنگ شده و اونو محکم بکوبونم توي سرت تا بفهمي که فراموش کردن من چقدر سخت و دردناکه
  11. زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم
  12. خيلي جالبه :از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون نار عنکبوت ببنده نمي ترسيم. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم................از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم از سرما خوردگي ميترسيم................از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم. از شکستن ليوان ميترسيم................از شکستن دل ادما نميترسيم از اينکه بهمون خيانت کنند ميترسيم................از خيانت به ديگران نميترسيم
  13. هیچ کس ویرانی ام را حس نکرد وسعت تنهایی ام را حس نکــرد در میان خنده هـای تــلـخ مـن گریه ی پنهانی ام را حس نکـرد در هجوم لحظه هــای بـی کــسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد آن که با آواز من مانوس بــود لحظه ی پایانی ام را حس نکـرد
  14. روزي کـه دلـم پيش دلت بود گرو دستان مـرا سخت فشردي کـه نرو روزي که دلت به ديگري مايل شد کـفـشـان مـرا جفت نمودي که برو
  15.  عشق را تن پوش جانم می کنی چتری از گل سایه بانم می کنی ای صدای عشق در جان و تنم آن سکوت ساکت و تنها منم من پر از اندوه چشمان توام آشنایی دل پریشان توام آتش عشق تو در جان من است عاشقی معنای ایمان من است کی به آرامی صدایم می کنی از غم دوری رهایم می کنی ای که در عشق و صداقت نوبری کی مرا با خود از اینجا می بری  
  16. كهنه فروش داد ميزنه : چراغ شکسته ميخريم .... کفشاي پاره ميخريم ... اسباب کهنه ميخريم ... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كهنه فروش داد ميزنه : چراغ شکسته ميخريم .... کفشاي پاره ميخريم ... اسباب کهنه ميخريم ... بي اختيار دادميزنم : کهنه فروش قلب شکسته ميخري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  17.  رویش عشق سر آغاز کتاب من و توست گوش کن این صدای دل یک بلبل مست در تمنای گلی است که به او می گوید تا ابد لحظه به لحظه دل من با همه مستی و شیدایی و عشق همه تقدیم تو باد.
  18. خودم عهد بستم بار ديگركه تورا ديدم،بگويم از تودلگيرم. ولي باز تو را ديدم و گفتم : بي توميميرم .
  19. چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش.. دوست دارم
  20. مهربان ترين آدم دنيا:مادر- شيرين ترين لحظه زندگي:عيدي گرفتن يك بچه- بهترين دوست نوجواني:تنهايي- بهترين هديه ي جواني:نگاه- فتنه انگيزترين چيز توي زندگي:دروغ -بهترين هديه دوران عاشقي:بوسه
  21. نون و پنير و سبزي ميبوسمت بلرزي نون و پنير و گتدم يادت تو قلبه مردم نون و پتير و فندق لبت هميشه خندون نون و پنير  رامک !عزيز عيدت مبارکب
  22. ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند
  23. نخستين کلنگ نابودي پاسارگاد زده شد کلنگ نابودي ايران زده شد کورش بزرگ يک زماني گفته بود : اي آدمي زاد، هر که باشي و از هر کجا که بيايي، و از آن هر زمان که باشي، زيرا مي دانم که خواهي آمد، من کورشم، که براي پارسيان اين کشور پهناور را ساخته‌ام، پس به اين مشت خاک، که تن مرا پوشانده، رشگ مبر هرکس که آهنگ ويراني آرامگاه مرا کند، اهورا مزدا او را نابود کند
  24. خيال می كردی بری دلم می گيره، می شينه بی تو يه گوشه مي ميره اما اين بار ديگه فايده نداره اونی كه رفته می ره تنهات می ذاره
  25. عاشقونه  قسم می خوردی تو كه می گفتی واسم می ميری بی بهونه چی شد يه دفعه رفتي و تنهام گذاشتیچی  رفتی تو غربت  شدی بی معرفت
  26.  هي عزيز به اندازه ي تمام موهاي سرم ضرب در تمام سلول هاب بدنم دوستت دارم...از طرف يک موجود تک سلولي کچل
  27.  والتر باجيت: بزرگترين لذت زندگی اينست که, کاری را که ديگران می گويند نمی توانی انجام دهی را انجام دهی
  28.  در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وكيلم دلم و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان . قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام كرد و محكوم شدم به تنهايي و مرگ . كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم ومن گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم
  29.   بدترين درداين نيست كه .....عشقت بميره....بدترين درداين نيست كه.....به اوني كه دوسش داري نرسي....بدترين درداين نيست كه....عشقت بهت ناروبزنه.. بدترين درداينه كه .....عاشق يكي باشي اون ندونه
  30.   تو می روی و من فقط نگاهت می کنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم چون بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم
  31. ويکتور هوگو: خداوندا! اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگويم، هزاران جلد کتاب مي شود ولي آنچه در دل دارم يک جمله بيش نيست: دوستت دارم
  32. تو بياي اگه يه روزي " رو لبام ترانه مي شي براي عمر دوباره " بهترين بهانه مي شي خودمو به پات مي ريزم "من مي شم خاک زمينت مثل برگاي تو پاييز" زير پاي نازنينت تو گل لطيف صبحي " منم اون شبنم تنها که براي با تو موندن " ميزنم دل و به دريا تو برام خواستني هستي "مثل رويا واسه عشق مثل ساحل واسه دريا " مثل دريا واسه قايق بي تو اما نمي دونم که کجاي اين زمونه ام من بي تو نمي مونم " من بي تو يه ديونم
  33. دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست
  34.  شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص
  35. اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به يکديگر نامحدود مي شود 
  36.  بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک؛ شاخه هاي شسته،باران خورده، پاک؛ آسمان آبي و ابر سپيد، برگ هاي سبز بيد؛ عطر نرگس،رقص باد، نغمه شوق پرستوهاي شاد؛ خلوت گرم کبوترهاي مست، نرم نرمک مي رسد اينک بهار؛ خوش به حال روزگار... فريدون مشيري
  37. تو می روی و من فقط نگاهت می کنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم چون بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم
  38.   بسترم صدف خالي يک تنهايي است و تو چون مرواريد گردن آويز کسان ديگري ...
  39.   انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه مي‌گذرد، اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است. و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است. کنفسيوس
  40.  دنبال نگاه‌ها نرو، چون ميتونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم‌كم افول مي‌كنه دنبال كسي برو كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره را روشن كرد. كسي را پيدا كن كه تو را شاد كنه اگه بگم که قول می دم تا هميشه باهات باشم اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويی اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تويی اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم اگه بگم زندگيمو بذر بهارت می کنم اگه بگم ماه منی هر نفس را
  41.  خواستم ولي چه کنم؟! خواستم زندگي كنم ...... راهم را بستند به ستايش روي آوردم ...... ....گفتند خلاف است به عشق روي آوردم ......... گفتند گناه است خنديدم ....... گفتند كودكانه است گريستم .....گفتند ديوانه است و حال كه در عزاي عشق نشسته ام و هيچ نمي گويم همه گويند كه ...... هي !! فلاني عاشق است ؟؟؟ ولي .... نه . عاشق نيست تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را
  42. می دونی فرق تو با فرغون چیه ؟ فرغون بار میبره ولی تو دل می بری
  43. اگه تو دنيا هيچي هيچي نداشته باشي مطمئن باش سه چيز هميشه مال تو هست:خداي مهربون، فکراي قشنگ،قلب کوچيک من
  44.  زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم ، دلها تنگ نيست ما تنگش ميکنيم، عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم، دل هيچ کس سنگ نيست ما سنگش مي کنيم
  45.  بيچاره پسرها اگه تيپ بزنن برن بيرون ميگن با كي قرار داري؟ اگه لباسهاي معمولي بپوشن ميگن اصلا سليقه نداري اگه زياد بگن دوستت دارم . ميگن باز چه نقشه اي تو سرته اگه نگن دوست دارم ميگن پاي كس ديگه اي وسطه اگه زياد بهشون زنگ بزني ميگن اعتماد نداري اگه يه مدت زنگ نزنن ميگن سرت خيلي شلوغه اگه تو خونه زياد بخندن ميگن لوس شدي اگه نخندن ميگن چه مرگته عاشق شدي اگه شام بخوان ميگن همش به فكر شكمتي اگه شام نخوان ميگن چي كوفت كردي
  46.  روز ها گذشت سالها گذشت من هنوز عاشقتم به یادتم نمیدونم خبر داری منتظرم یا مردم و فقط تو خاطراتتم
  47.  عزيزم دل تو قد يه درياست گل من غصه چشمات مي دونم قد يه دنياست كسي نيست اينو بفهمه كه تو عاشقي نه مجنون غم اين غربت سنگين دلتو كرده ريشون ناله و اشك شبونه خواب و از چشات ربوده به خداي اشك و خنده اي گناه تو نبوده ياد عشق تو عزيزم يه عالم اميد مياره مگه من زنده نباشم از چشات غصه بباره
  48.  زندگی چون قفسی است قفسی تنگ پر از تنهایی و چه خوب است لحظه ی غفلت آن زندانبان بعد آن هم پرواز....
  49. اگه یه روز دیدی که تموم درختهای کوچه و محلتونو بریدن اصلآ ناراحت نشو....چون هنوز منو داری که بهم تکیه کنی
  50. زندگی زد ؛آدم رقصید . آدم رقصید ؛ زندگی عرق کرد . زندگی عرق کرد ؛ آدم چایید . آدم چایید ؛ . زندگی تب کرد ؛ آدم لرزید . آدم لرزید ؛ زندگی ترک برداشت . زندگی ترک برداشت ؛هیچ کس درد آدم را نفهمید
  51.  نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است
  52. كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود كاش دنیای دل ما شبی از این شبها غرق هر چیز كه می خواهی و می دانی بود
  53. تقديم به اميد زندگاني ام، تقديم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقديم به اشکهاي سوزان روي کوه گونه هايت ، تقديم به خنده هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانت . اي آسمان قلبم
  54. کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد
  55. یک جام پر از شراب دستت باشد تا حال من خراب دستت باشد این چند هزارمین شب بی خوابیست ای عشق فقط حساب دستت باشد
  56.  آرزويي که در انتظار نيل به آن آرزو شب و روز مي گذرانيم . با تداوم خستگي ناپذيري خيال مي کنيم که به زودي روزي به مراد مي رسيم . اين سراب کم کم جزيي از روح و واحدي از زندگي روزمره ما مي شود . حتي موقعي هم که به شکست و سر خوردگي از آن دچار مي شويم آن را رهايش نمي کنيم. ما گمشدگان خاميم و فقط مرگ ما را از سرابمان جدا مي کند
  57.  عزيزم دل تو قد يه درياست گل من غصه چشمات مي دونم قد يه دنياست كسي نيست اينو بفهمه كه تو عاشقي نه مجنون غم اين غربت سنگين دلتو كرده ريشون ناله و اشك شبونه خواب و از چشات ربوده به خداي اشك و خنده اي گناه تو نبوده ياد عشق تو عزيزم يه عالم اميد مياره مگه من زنده نباشم از چشات غصه بباره
  58. بی صدای تو
    کوچه ها
    به خواب می روند
    تاریک می شوند
    و تاریکتر.
    دلم برای ماه می سوزد
    اگر روزی برآید
    و نبینی او را
    دلم می سوزد برای ماه
    برای ماه می سوزد.
  59.  اگه چشمات پرسيد بگو نديدمش... اگه گوش هات پرسيد بگو نشنيدمش... اگه دستت لرزيد بگو مال سرماست... اما اگه دلت لرزيد به خودت دروغ نگو دوستش داري
  60. من از برق نگاهت مي گريزم من از موي سياهت مي گريزم براي آنکه اشکت را نبينم همين حالا ز آهت مي گريزم براي آنکه نفرينم نگويي ز بغض و ناله هايت مي گريزم براي آن که خورشيدم بماني من از شکل چو ماهت مي گريزم برايم نامه دادي من چه گويم ؟ که از آن نامه هايت مي گريزم نوشتي عشق بازاري ندارد من از طرز نگاهت مي گريزم نوشتي خسته اي از عشق و مستي من از آن شکو ه هايت مي گريزم نوشتي مي گريزي از من و دل من اما پا به پايت مي گريزم
  61. دنيائي که اندازه يک کف دست، بيشتر نيست. شکستن دل، حماقتي بيش نيست. خيانت، کار آساني است. صداقت، کار هر کس نيست
  62.   اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
  63.   هركس به طريقي دل ما مي شكند بيگانه جدا دوست جدا مي شكند بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست از دوست بپرسيد كه چرا مي شكند؟  
  64.  شبامون آخ که چه تاریک و چه سرده دلامون جای غم خونه درده تو رو بی من ، من و دور از تو گذاشتن چی بگم با من و تو دنیا چه کرده آسمون با من و تو   قهر ه دیگه هر کدو م از ما توی یک شهر دیگه
  65.   تو می گی نامه نوشتی نرسیده از تو یک خط یا نشون هیچکی ندیده منم امشب واسه تو نامه نوشتم اما اشکام همه رو نامه چکیده اما اشکام همه رو نامه چکیده آسمون با من و تو قهر ه دیگه هر کدوم از ما توی یک شهر دیگه
  66.  زندگی جز با تو برام حرومه اگه نیای کاره دلم تمومه طوری تو کردی که بشه باورم عشقای این زمونه بی دوومه
  67. یه روز برام گل میاری یه روز من و خار می کنی هیچ می دونی با این کارات من و گرفتار می کنی یه روز میگی یارت میشم دوباره غمخوارت میشم
  68.  روزه دیگه با تنه هات حرفاتو انکار می کنی یادم می یاد یه روز برات مثل پری زاد بودم تو باغ سر سبزه چشات یه سر و آزاد بودم هر واژه کلامه تو موج زمان بود واسه من هر روز اگه می دیدمت جوون بودم شاد بودم
  69.  از من مپرس ای دل چرا آشفته ام آشفته یا بر لبی چون قصه ای ناگفته ام نا گفته داغم نکن رنجم نده این غم نهفته بهتر این قصه ها رنج آوره ای دل نگفته بهتر
  70.  برو دست رو این دلم نزار غم من حساب نداره چشمائی که جون دریا بشه شبا دیگه خواب نداره این گفتگو بی حاصله عشق من و او مشکله داغم نکن رنجم نده این غم نهفته بهتر
  71.  این قصه ها رنج آوره ای دل نگفته بهتر برو دست رو این دلم نزار غم من حساب نداره چشمائی که چون دریا بشه شبا دیگه خواب نداره این گفتگو بی حاصله عشق من و او مشکله
  72.  از من مپرس ای دل چرا آشفته ام آشفته یا بر لبی چون قصه ای نا گفته ام ناگفته داغم نکن رنجم نده ای غم نهفته بهتر این قصه ها رنج آوره ای دل نگفته بهتر
  73.  عشق مثله يك تيره كه درست مي خوره وسط قلب آدم نه مي توني درش بياري نه مي توني بزاري بمونه اگه درش بياري مي ميري اگه بزاري بمونه بازم مي ميري پس آخرش جون تو مي گيره
  74.  آسمان را ستاره زيبا مي كند --باغ راگل--عشق را محبت--چشم را اشك ودوستي را(تو) بگیر از من تو ای دل یادبودی که تنها لایق این دل توبودی هزاران خواستند این دل بگیرند . ندادم چون عزیز دل تو بودی
  75. ميدوني که چه موقع مي فهمي دنيا دو روزه؟ وقتي که اوني که دوستش داري بهت بگه تا آخر دنيا باهاتم
  76.  امیدوارم که دانه‌ای بر خاک بفشانی هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد
  77.  داره به يتيما غذا ميده دومي داره به مردم کمک ميکنه سومي که من خيلي دوسش دارم داره اين جمله رو ميخونه
  78.  اينجا دل غريب است كسى اشكهايم رانمى بيند كسى دردم را احساس نمىكند فقط من مانده ام با يك دنيا خاطره خاطره هاى با تو بودن را هر شب مرور مىكنم من با خاطرات تو زنده هستم با عشقت به دنيا امدم با وجودت زندكى مىكنم و با عشقت مى ميرم وتا ابد ديوانه وار دوستت دارم
  79.  زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
  80. عشق امانت باارزشي ست كه هر كسي تو قلبش جا ميده ، برا همينه كه هر وقت بخواي عشقتو از كسي پس بگيري ، بايد قلبشو بشكني .
  81. تيك تيك ساعت فرياد مرگ ثانيه هاست اما دوستي ها هيچگاه نمي ميرند
  82.  آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند
  83. کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند
  84. یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!
  85. با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک با صد تا دریا پر عشق و اشتیاق و پولک یه قلب عاشق با یه حس بی قرار و کوچک فقط می خواد بهت بگه تولدت مبارک
  86. دیشب من بودم وشب بود و یاد تو، دیشب فاصله میان من وپنجره و شب را تنها یاد تو پرکرده بود... دیشب سجاده سپید نیازم رادر حرمش گسترده بودم وتمام فرشتگان را به بزم عاشقانه ام دعوت کرده بودم...
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 17:23  توسط گمنام | 

 

 حضرت مهدی (عج)

 
نمي دانم اطلاعتان درباره مسجد مقدس جمكران چيست اما ناگفته هاي زيادي درباره مسجد مقدس جمكران وجود دارد كه دشمنان انكار مي كنند و دوستان بيان نمي كنند! بخشي از عظمت اين مكان مقدس در كشف و شهود بزرگان متجلي شده كه گفتن آن براي عموم صلاح نيست!؟
نمي دانم شنيده ايد كه
حضرت رسول اكرم محمد مصطفي ص شب معراج هنگام عبور از آسمان شهر قم در محل مسجد مقدس جمكران فرود آمدند و نماز بجاي آوردند؟!
نمي دانم شنيده ايد كه حضرت امير المومنين علي ع بناي به يكي از صحابه از مسجد مقدس جمكران سخن گفته اند!؟
 

آشنايى

يا صاحب الزمان ادركنا

به مردم بگو به اين مكان (مسجد مقدَس جمكران) رغبت كنند و آنرا عزيز دارند.

(از فرمايشات حضرت مهدى عليه السلام به حسن بن مثله جمكرانى)

مسجد مقدس جمكران در نزديكى شهر مقدس قم واقع شده و همواره پذيراى زائرينى از نقاط مختلف ايران و جهان مى باشد. اين مكان مقدس، تحت توجهات خاصه حضرت بقيه الله الاعظم(اوراحنا فداه) قرار دارد و آن حضرت از شيعيانشان خواسته اند كه به اين مكان مقدس روى آورند، چرا كه اين مكان، داراى زمين شريفى است و حق تعالي آن را از زمين هاي ديگر برگزيده است.

لذا سزاوار است كه زائرين عزيز، از بركات اين مكان مقدس، حداكثر استفاده را ببرند و مراقب باشند كه مسائل فرعي توجه شان را به خود جلد نكند و خود را در برابر حضرت مهدى (اوراحنا فداه) حاضر ببينند و از انجام اعمالي كه قلب مبارك آن حضرت را آزده مي سازد خوددارى كنند.

شايان توجه است كه علما و شيفتگان آن حضرت استفاده هاى فراوان از اين مسجد مقدس برده اند. بنابر اين سعى كنيد در اين مكان مقدس، لحظاتى را با عزيز خلوت كرده و خالصانه براى ظهور مقدس حضرتش دعا كنيد، چرا كه بر طرف شدن گرفتاريها تنها با ظهور آقا امكان پذير است.

شما اى زائران عزيز كه به اين محل نوراني مشرف شده است! در نظر داشته باشيد كه مسجد مقدس جمكران، محل رفت و آمد امام مهدى (اوراحنا فداه) است و آن حضرت بر اعمال همه ما در اين مكان نظارت دارند. لذا بگونه اى در اين مسجد باشيم كه آقا از ما خشنود شود و الطاف و عناياتش شامل حالمان گردد.

                          

تاريخچه

شيخ حسن بن مثله جمكرانى مىگويد: من شب سه شنبه، 17 ماه مبارك رمضان سال 373 هجرى قمرى در خانه خود خوابيده بودم كه ناگاه جماعتى از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بيدار كردند و گفتند:

برخيز و مولاى خود حضرت مهدى عليه السلام را اجابت كن كه تو را طلب نموده است.

آنها مرا به محلى كه اكنون مسجد جمكران است آوردند، چون نيك نگاه كردم، تختى ديدم كه فرشى نيكو بر آن تخت گسترده شده و جوانى سى ساله بر آن تخت، تكيه بر بالش كرده و پيرمردى هم نزد او نشسته است، آن پير، حضرت خضر عليه السلام بود كه مرا امر به نشستن نمود، حضرت مهدى عليه السلام مرا به نام خودم خواند و فرمود:

برو به حسن مسلم (كه در اين زمين كشاورزى مىكند) بگو: اين زمين شريفى است و حق تعالى آن را از زمين هاى ديگر برگزيده است، و ديگر نبايد در آن كشاورزى كند.

عرض كردم: يا سيدى و مولاى! لازم است كه من دليل و نشانه اى داشته باشم و گرنه مردم حرف مرا قبول نمىكنند، آقا فرمود:

تو برو و آن رسالت را انجام بده، ما نشانه هايى براى آن قرار مىدهيم، و همچنين نزد سيد ابوالحسن (يكى از علماى قم ) برو و به او بگو: حسن مسلم را احضار كند و سود چند ساله را كه از زمين به دست آورده است، وصول كند و با آن پول در اين زمين مسجدى بنا نمايد.

 

                     

نماز امام زمان عليه السلام

به مردم بگو: به اين مكان رغبت كنند و آنرا عزيز دارند و چهار ركعت نماز در آن گذارند.

دو ركعت اول:

به نيت نماز تحت مسجد است، در هر ركعت آن يك حمد و هفت بار (قل هوالله احد) خوانده مىشود و در حالت ركوع و سجود هم هفت مرتبه ذكر را تكرار كنند.

دو ركعت دوم:

به نيت نماز امام زمان عليه السلام خوانده مىشود، بد ين صورت كه سوره حمد را شروع كرده و آيه (اياك نعبد و اياك نستعين) صد مرتبه تكرار مىشود و بعد از آن، بقيه سوره حمد خوانده مىشود، و سپس سوره (قل هو الله احد) را فقط يك بار خوانده و به ركوع رفته و ذكر (سبحان ربى العظيم و بحمده) هفت مرتبه، پشت سر هم تكرار مىشود.

و سپس به سجود رفته و ذكر (سبحان ربى الاعلى و بحمده) نيز هفت مرتبه، پشت سر هم تكرار مىشود.

ركعت دوم را نيز به همين ترتيب خوانده، چون نماز به پايان برسد و سلام داده شود، يك بار گفته مىشود (لا اله الا الله) و به دنبال آن تسبيحات حضرت زهرا عليها السلام خوانده شود وبعد از آن به سجده رفته و صد بار بگويند: (اللهم صل على محمد و آل محمد).

آنگاه امام عليه السلام فرمودند: هر كه اين دو ركعت نماز را در اين مكان (مسجد مقدس جمكران) بخواند مانند آن است كه دو ركعت نماز در كعبه خوانده باشد.

چون به راه افتاد م، چند قدمى هنوز نرفته بودم كه دوباره مرا باز خواندند و فرمودند:

بزى در گله جعفر كاشانى است، آنرا خريدارى كن و بدين مكان آور و آنرا بكش و بين بيماران انقاق كن، هر بيمار و مريضى كه از گوشت آن بخورد، حق تعالى او را شفا دهد.

حسن بن مثله جمكرانى مىگويد: من به خانه بازگشتم و تمام شب را در اند يشه بودم، تا اينكه نماز صبح را خوانده و به سراغ على المنذ ر رفتم و ماجراى شب گذشته را براى او نقل كردم و با او به همان مكان شب گذشته رفتيم، و در آنجا زنجيرهايى را ديديم كه طبق فرموده امام عليه السلام حدود بناى مسجد را نشان مىداد.

سپس به قم نزد سيد ابوالحسن رضا رفتيم و چون به در خانه او رسيد يم، خادم او گفت: آيا تو از جمكران هستى؟ به او گفتم: بلى! خادم گفت: سيد از سحر در انتظار تو است. آنگاه به درون خانه رفتيم و سيد مرا گرامى داشت و گفت: اى حسن بن مثله من در خواب بودم كه شخصى به من گفت:

حسن به مثله، از جمكران نزد تو مىآيد، هر چه او گويد، تصديق كن و به قول او اعتماد نما، كه سخن او سخن ماست و قول او را رد نكن.

از هنگام بيدار شدن تا اين ساعت منتظر تو بودم، آنگاه من ماجراى شب گذشته را براى وى تعريف كردم، سيد بلافاصله فرمود تا اسب ها را زين نهادند و بيرون آوردند و سوار شديم، چون به نزديك روستاى جمكران رسيد يم، گله جعفر كاشاني را ديد يم، آن بز از پس همه گوسفندان مىآمد، چون به ميان گله رفتم، همينكه بز مرا ديد به طرف من دويد، جعفر سوگند ياد كرد كه اين بز در گله من نبوده و تاكنون آنرا نديده بودم، به هر حال آن بز را به محل مسجد آورده و آن را ذبح كرده و هر بيمارى كه گوشت آن تناول كرد، با عنايت خداوند تبارك و تعالى و حضرت بقيه الله ارواحنا فداه شفا يافت.

ابو الحسن رضا، حسن مسلم را احضار كرده و منافع زمين را از او گرفت و مسجد جمكران را ينا كرد و آن را با چوب پوشانيد.

سپس زنجيرها و ميخ ها را با خود به قم برد و در خانه خود گذاشت، هر بيمار و دردمندى كه خود را به آن زنجيرها مىماليد، خداى تعالى او را شفاى عاجل مىفرمود، پس از فوت سيد ابوالحسن، آن زنجيرها ناپديد شد و ديگر كسى آنها را نديد.

                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 16:12  توسط گمنام | 

 

از این به بعد می خوام هر هفته قسمتی از زندگی   نامه ی مایکل رو براتون بنویسم

(با استفاده از سایت رسمی مایکل در ایران)

گالری کامل عکس های مایکل

.................................................................................

(قسمت دوم)

در جوئن سال 1976، مايكل و برادرانش در نمايش هفتگي شبكه ي تلويزيوني سي.بي.اس برنامه اي با نام «شوهاي متنوع از جكسونز» (Variety Show The Jacksons) اجرا كردند. مايكل بعدها گفت: ”اجراي آن برنامه يك حماقت بود. من از تك تك لحظه هاي آن برنامه بدم آمد.“ اين شو بر اساس اجراهاي كاباره اي موفق گروه جكسون فايو در لاس وگاس، طراحي شده بود.
[ كه مايكل بر خلاف اين شوي جديد، از آن لذت برده بود.] مايكل: ”فكر ميكنم كه اجراي سريال تلويزيوني بدترين چيزي باشد كه هنرمندي كه در زمينه ي ضبط موسيقي فعاليت ميكند بتواند انجام دهد. من هرگز دوباره اين كار را انجام نخواهم داد. من يك كمدين نيستم. من يك مجري تلويزيوني نيستم. من يك موسيقيدان هستم.
اين شو، به دلايلي از طرف مردم مورد استقبال قرار گرفت. سي.بي.اس واقعا در صدد بود كه ما را براي ادامه ي كار نگاه دارد. اما من ميدانستم كه اجراي اين شو يك اشتباه بوده است.“ آلبوم «جكسونز»، اولين آلبومي كه براي كمپاني موسيقي اپيك تهيه كردند، شامل آهنگهاي شماره يك، نظير «خوش بگذران» (Enjoy Yourself) و «راه درست را به تو نشان ميدهم» (Show You The Way To Go) بود. دومين آلبوم آنها «همه جا رفتن» (Going Places) بود كه با آلبوم اول آنها تفاوت داشت. در اين آلبوم آهنگهاي رقص زيادي وجود نداشت، و بيشتر آهنگهاي آن حامل پيام بودند. در سپتامبر 1977، موتون حق تهيه ي فيلمي از نمايش ويز (Wiz) را كه نسخه اي جديد از فيلم فوق العاده ي جادوگر شهر از، و با بازي بازيگران سياه پوست بود، به دست آورد. مايكل: ”موتون اين نمايش را به يك علت خريداري كرد. تا آنجايي كه ميدانم وجود دايانا راس در اين نمايش، بهترين دليل ممكن بود.“ دايانا راس كه نقش دوروتي را بازي ميكرد، به مايكل پيشنهاد داد كه تكه اي از نقش يكي از كاراكترهاي اين نمايش را بطور آزمايشي بازي كند.مايكل نقش مترسك را انتخاب كرد. زيرا فكر ميكرد كه اين شخصيت، بيش از ساير شخصيت ها با او همخواني دارد. مايكل: ”وقتي سيدني لومت كارگردان اين نمايش براي ايفاي اين نقش، به من تلفن كرد، احساس غرور كردم و در عين حال كمي هم ترسيدم.“


[فيلم Wiz] گريم كردن مايكل و تبديل او به يك مترسك، پنج ساعت طول ميكشيد. و اين كار به مدت شش روز در هفته تكرار ميشد. مايكل از بازي در اين فيلم خوشش آمده بود. مايكل: ”فيلم ويز، به من الهامات و قدرت تازه اي بخشيد. متن نمايش ماهرانه نوشته شده بود. نقش من [به عنوان يك مترسك] در اين فيلم، اينگونه بود كه من تكه هاي روزنامه را كه در لباس حصيري ام مخفي شده بود، بيرون ميكشيدم و ميخواندم. اما نميدانستم با آنها چه كار كنم. من در لباسم، تمام جوابها را داشتم اما سوالات را نمي دانستم.  آن روز در حال اجراي صحنه ي كلاغ ها بوديم. ساير بازيگران در لباس كلاغ بودند و حتي صورتشان هم مشخص نبود.  بنظر ميرسيد كه آنها متن قبل و بعد از قسمت مخصوص خودشان را ميدانستند. من هم قسمت مخصوص خودم را خوانده بودم ولي آن را بيش از يك يا دو بار، بلند تكرار نكرده بودم. كارگردان مرا صدا زد تا تكه ي روزنامه را از لباسم بيرون بكشم و بخوانم. يك نقل قول بود. اسم نويسنده، سقراط (ساكراتيز) پايين متن نوشته شده بود. من اين اسم را پيش از آن خوانده بودم اما هرگز آن را تلفظ نكرده بودم. بنابراين آن را ساكريس خواندم، زيرا هميشه تصور ميكردم كه اينطور تلفظ ميشود. يك لحظه همه جا ساكت شد و بعد صداي يك نفر را شنيدم كه زمزمه كرد: ساكراتيز.

من به طرف آن مرد نگاه كردم. نتوانستم دقيقا او را به جا بياورم اما حس كردم كه او را ميشناسم. او يكي از بازيگران نبود ولي بنظر ميرسيد كه از دست اندركاران نمايش باشد. يادم مي آيد كه در آن زمان به صورت مهربان و اعتماد بنفس بالاي او فكر ميكردم. من از اينكه آن اسم را اشتباه تلفظ كرده بودم، كمي خجالت كشيدم. لبخند زدم و از او به خاطر كمكش تشكر كردم. صورتش آشنا بود و يكدفعه مطمئن شدم كه او را قبلا ديده ام. او با دراز كردن دستش به طرف من، شك مرا تاييد كرد: ”كويينسي جونز، من موسيقي متن نمايش را ميسازم.“

 

در حقيقت، مايكل اولين بار كويينسي جونز را وقتي دوازده ساله بود، در لس آنجلس ديده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 15:52  توسط گمنام | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام...
سلام راهنما ... من گمنام ...
گمنامی هستم با ولاگی گمشده در منظومه ی اینترنت و در سیاره ی وبلاگ های ایرانی.
به امید این حضور یافته ام که مرا راهنما باشی
در وبلاگ خواهی یافت چیز های بسیار زیادی
مطالبی مربوط به گذشته,حال و آینده ...
حرف هایی که برخاسته از دل و مطالبی که برخاسته از ذهن
راهم را روشن کن...
با روشن کردن هر چراغ مرا راهنمایی کن ...
هر چراغ پله ای است که مرا از قعر به اوج نز دیک می کند
منتظرت می مانم
یا حق

پیوندهای روزانه
انتظار
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1387
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آرشیو موضوعی
گمنام نامه
مایکل جکسون ازابتدا تا انتها
مطلب متغییر ......
مطالب عاشقانه
انواع عکس و....
زندگی نامه انجلینا جولی
زیباترین زن جهان
خبرهای هالی وود و بالی وود
زمین.فضا.ماهواره و عکس های ماهوارهای
پیوندها
انتظار
moon walker
دیکشنری انلاین
moon walker 2
..............................
http://www.terraserver.com
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

(برای عضویت در گروه ما فقط لاظمه اینجا کلیک کنی (زود باش از دستش نده
Click here to join asfed
Click to join asfed